كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

93

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

و جواب با صواب نگفت . سلطان از جانب امير مأيوس شده با درد دورى مىسوخت . اما غبارى بر خاطرش نشست و اين حال در آخر تابستان به ييلاق او جان بود . امير - چوپان خود را از اين سخن دور داشته سلطان را گفت موسم قشلاق رسيد و در روى زمين در زمستان خوشتر از بغداد نيست . نظم بغداد خطه‌اى است معطر كه خاك او * ارزد به خون نافهء مشكين دم خطا بازار خور ز سايهء او سرد در تموز * پشت زمين به پشتى او گرم در شتا از شرم اين سواد كه او جان عالم است * تبريز در ميانهء خوى زد مراغه‌ها « 1 » بر اين يراق متوجه بغداد گشتند و امير چوپان امير شيخ حسن و دختر را به جانب قراباغ فرستاد به آن خيال كه به سبب بعد ديار مصرع انديشهء پادشاه زائل گردد هيهات چون پادشاه به بغداد رسيد ملالت عشق « بغداد » زيادت گرديد . از خرگاه كم بيرون آمدى و هركس را بار نبودى . نظم جهاندار در كنج ايوان خويش * نمىكرد جز ياد جانان خويش « 2 » ز بغداد آشفته درياى داد * نه بغداد دجله ز چشمش گشاد به تن گر به بغداد و آن راغ بود * دلش « 2 » در ميان قراباغ بود امير چوپان در خلوتى عرضه داشت كه عالم در فرمان شماست . اگر فكرى بر

--> ( 1 ) . جالب است كه شاعر درين بيت اسامى نقاط مهم آذربايجان ( اوجان ، تبريز ميانه ، خوى ، مراغه ) را با مهارتى تمام در ضمن عبارت آورده است . ( 2 ) . ذيل جامع التواريخ : به دل